اشعار شب ششم محرم: اشعار شهادت حضرت قاسم بن الحسن

درست لحظه ی آخر در این محل افتاد

و قطره قطره ی اهلا من العسل افتاد

میان عرصه ی میدان عجیب غوغا شد

مفاصل تن قاسم یکی یکی وا شد

چقدر خون چکد از ریش ریش پیروهنت

شکست گوشه ی ابرو…شکسته شد دهنت

خمیدگی تنت کار نیزه ی خصم است

اگر چه درد کمر بین ما دگر رسم است

و ناگهان ز قفا تیغ آهنین خوردی

ز نصفه های کمر خم شدی…زمین خوردی

زتارهای گلویت مرا صدا زده ای

چقدر در وسط صحنه دست و پا زده ای…!

بگو بگو گه عزیزم تـنت گسسته چرا

درون حنجره ات استخوان شکسته چرا؟

چرا تمام تـنت را چنین بهم زده ای

مگر محله ی قصاب ها قدم زده ای

چقدر میوه ی سبزم…رسیده ای قاسم

گمان کنم که کمی قد کشیده ای قاسم

عدو تمام تو را بند بند کرده گلم

و نعل اسب تو را قد بلند کرده گلم

شاعر:نیما نجاری

***

قرآنِ آیه آیه ی دامان من کجاست

چشمم به دست و پا زدنش زیر دست و پاست

ای اسب ها چگونه گذارید پا بر او

این یاسِ برگ برگِ گلستان مجتبیاست

آتش کشید از جگرم شعله با نفس

آن لحظه ای که از من لب تشنه آب خواست

جسم لطیف بی زرهش گشته چون زره

از بس که چشمه چشمه زآثار نیزه هاست

میدان جنگ مجلس جشن عروسی اش

خون گلوی او به بدن خوشتر از حناست

باران سنگ نُقل و حنا خون، عروس مرگ

این مجلس عروسی داماد کربلاست

بر مصحفی که جان سُم اسب ها بر اوست

ریزم اگر زپاره ی دل دسته گل رواست

گردیده پاره پاره «جگر پاره» ی حسن

این اجر آل فاطمه، پاداش مصطفی است

خون گلو گرفته بر او راه ناله را

فریاد او به حنجره طوفان بی صداست

از بس که دست و پا زده بر روی دست من

در حالتی که می برمش قامتم دوتاست

«میثم» حیات دین به شهادت میسّر است

لبخند زخم سینه ی ما چشنمه ی بقاست

استاد سازگار

***

اذنم بده عمو که دلم تنگ اکبر است

از غصۀ تو دیدن ، عمو! مرگ بهتر است

قاسم به خیمه باشد و تو غصه میخوری؟

آماده ام چرا تو دل از من  نمی بری؟

هر لحظه بیشتر قفسم تنگ می شود

تو غصه می خوری نفسم تنگ می شود

مثل حبیب و عون  و وهب ، عابس و زهیر

یک ذره کن دعا که شوم عاقبت به خیر

خیر است  گر زره  نشد اندازهء تنم

چون در عوض عبای تو گردید جوشنم

راضی است فاطمه ز من آیا سؤال کن

فرزند و نایب حسنت را حلال کن

سمتم روانه لشگری از نیزه دار شد

گفتم علی ولی بدنم سنگسار شد

حرف از حسین ، گر بزنی تیر می زنند

حرف از علی به فرق تو شمشیر می زنند

هم دل شکست و هم سرم اینجا شکسته شد

هم سینه مثل سینۀ زهرا شکسته شد

مولا بیا نیامده تا سوی من اجل

بار دگر ببینمت احلی من العسل

لحظات آخر است عمو جان شتاب کن

بار دگر مرا پسر خود خطاب کن

مثل علی سرم سر زانو بگیر عمو

خاک از رخم شبیه رخ او بگیر عمو

آهسته تر ببر به حرم پیکر مرا

آرام کن هم عمه و هم مادر مرا

با دخترت مگو که به میدان چه دیده ام

در زیر پای اسب عدو قد کشیده ام

این است حرف آخرم ای شاه عالمین

صد جان همچو من به فدای تو یا حسین

شاعر : مهدی مقیم

***

رجزی خواند و سنگ باران شد

بعد از آن وقت تیرباران شد

از حرم مثل باد عمو آمد

هدف تیغ تیغ داران شد

گفت با جان من چه ها کردند

چه بلایی سر تو آوردند

دور تو قیل و قال می بینم

و تو را خسته بال می بینم

وای من زیر سم مرکب ها

بدنت پایمال می بینم

قرص ماه حسین بر رویت

جای ابرو هلال می بینم

***

تا لاله گون بشود کفنم بیشتر زدند

از قصد روی تنم بیشتر زدند

قبل از شروع رجز مشکلی نبود

گفتم که پسر حسنم بیشتر زدند

این ضربه ها تلافی بدر و حنین بود

گفتم علی بر دهنم بیشتر زدند

می خواستند از نظر عمق زخمها

پهلو به فاطمه بزنم بیشتر زدند

محمد مهدی عادلی

***

کبوترانه از این خاک‌ها رها شده‌ای

برای درد یتیمانه‌ات دوا شده‌ای

ربوده باد ز رویت نقاب و می‌بینم

چه قدر شکل جوانیِ مجتبی شده‌ای

بیا برای مدینه دوباره گریه کنیم

رسیده مادرم و غرق در عزا شده‌ای

دو دست زیر تنت برده‌ام ولی خالی‌ست

جدا شدی ز من از بس جدا جدا شده‌ای

پس از صدای نفس‌های مانده در سینه

پس از صدای ترک‌ها چه بی صدا شده‌ای

به قد کشیدن تو تیغ‌ها کمک کردند

گمان کنم به بلندیِ نیزه‌ها شده‌ای

من از کمر شده‌ام تا و از تو می‌پرسم

سرت چه آمده از بین سینه تا شده‌ای؟

حسن لطفی

***

زیباتر از همیشه در این کربلا شدی

دیدی دلم گرفته، مرا مجتبی شدی؟

لک زد دلم برای عمو گفتنت، بگو

لک زد دلم چرا، چه شده بی‌صدا شدی

افتاده‌ای به خاک و پر از زخم گشته‌ای

از دست رفته‌ای و پر از ردپا شدی

از پای کوبی سُم اسبان عجیب نیست

ای پاره‌ ی دلم که چنین نخ‌نما شدی

دیروز شانه‌ات زدم امروز دیده‌ام

با پنجه‌های قاتل خود آشنا شدی

بر روی خاک مثل عمو قد کشیده‌ای

یا بس که تیغ خورده‌ای از زخم وا شدی

گفتم عصای پیری من بعد اکبری

اما از این شکسته‌ی تنها جدا شدی

حسن لطفی

***

کاکلت دست یک مغیره صفت

خنده اش با کنایه غُرّش کرد

ای یتیم حسن، گلوی تو را

سایه ی دشنه ای نوازش کرد

نیزه ای در طواف سینه ی تو

با خدای خودش نیایش کرد

زیر نعل زمخت صدها اسب

درد، صبر تو را ستایش کرد

خس خس سینه ی شکسته ی تو

صحنه را مو به مو گزارش کرد

شاعر: وحید قاسمی



[ موضوع ] : اشعار ماه محرم الحرام, دسته‌بندی نشده
[ برچسب ها ] : , ,
ن : m.aliwerdi
ت : جمعه, ۱۶ مهر ۱۳۹۵
نظر شما در مورد اين پست چيست ؟

نظرات بسته شده است.

 
 

  من مصطفی علیوردی متولد 1368هستم و افتخار دارم که در این سامانه خادم اهل بیت باشم  
 
محمد بن حسن عسکری (عج) آخرین امام از امامان دوازده گانه شیعیان است. در ١۵ شعبان سال ٢۵۵ هـ.ق در سامرا به دنیا آمد و تنها فرزند امام حسن عسکری (ع)، یازدهمین امام شیعیان است. مادر آن حضرت نرجس (نرگس) است که گفته اند از نوادگان قیصر روم بوده است. «مهدی» حُجَت، قائم منتظر، خلف صالح، بقیه الله، صاحب زمان، ولی عصر و امام عصر از لقبهای آن حضرت است. انشا الله که خداوند متعال همه ما را از یاران و سربازان واقعی آن حضرت قرار دهد